![]() |
![]() |
|
| شاید فقط عشق.... |
|
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 23:27 توسط سمیه |
|
|
این روزها از همیشه غمگین ترم .امروز هفت روزه که پدربزرگم را از دست داده ام. اساسی دپرس و
پژمرده شدم.بابابزرگ برام خیلی عزیز بود .احساس میکنم برکت زندگیم رو از دست دادم.... ولی افسردگیم ورای این مصیبته.......دوست دارم برم یه جایی که هیچکس نباشه فقط من باشم و خدای خودم.......................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:24 توسط سمیه |
|
|
بنویس
نام مرا بر کف دستت ای دوست تا به هنگام قنوت نبری از یادم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:4 توسط سمیه |
|
|
عشق و دیوانگی
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند. اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است. ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود! ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي. و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 22:57 توسط سمیه |
|
|
سلام
این روزها دوباره سرم به کتابهای متعدد تخصصی برای آزمون ارشد گرمه. فعلا که ذوق و شوق خوندنم زیاده.امید به خدا.............. بازم محتاج دعا هستم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:5 توسط سمیه |
|
ادامه مطلب |
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8:40 توسط سمیه |
|
|
عجب ای دل عاشق تو ام حوصله داری تو این سینه نشستی هزارتا گله داری یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش *********** پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده به اندازه ی عشقی پر از حرفای ساده واسه روزای رفته سفر قصه ی خوبه چراغ روشن راه قشنگی غروبه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 13:50 توسط سمیه |
|
|
سحرگاهان که عرش کبریایی میسراید نغمه توحید
تو که آهسته میخوانی قنوت لحظه هایت را
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن دعایم کن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:37 توسط سمیه |
|
|
سلام سلام سلام
دلم لک زده بود که به وبلاگم سری بزنم و مطلب جدیدی بنویسم اما سرم خیلی شلوغه.شیفت های کمر شکن و متوالی شب زنده داری ها و ...بی خوابی و ....ولی خدا رو شکر از اول ماه تا امروز آف نداشتم خدا رو شکر امروز و فردا را اگر خدا بخواد آفم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:56 توسط سمیه |
|
|
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانی ام گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهرورزیمان سنگ بودن
دیگرچه جای دلخوشی و عشقبازی است
اصلا کدام احمق از این عشق راضی است این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوکی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند
این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند یعقوب درد میکشد و کور میشود یوسف همیشه وصله ناجور میشود اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور را هرآینه بر دار میزنند اینجا کسی برای کسی کس نمیشود حتی عقاب در خور کرکس نمیشود جایی که سهم مرگ به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ما میرویم چون دلمان جای دیگراست ما میرویم هر که بماند مخیر است ما میرویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجراست
دل خوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما مرویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهربهتراست
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما میرویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشتن یک مرد فاجعه است دیری است رفته اند امیران قافله ما مانده ایم و قافله پیران قافله اینجا دگرحساب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب پی تاج میرویم ما هم بدون باج به معراج میرویم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 13:20 توسط سمیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
پروردگارا امروز که در حال مراقبت از بیماران هستم با من باش به کلمات من عطوفت و مهربانی ببخش و در دستان من روح شفا بخش خود را قرار ده.بگذار عشق تو بر تمام آنچه انجام میدهم بتابد.شاید کسانی که نیازمندند تو را در من بشنوند حس کنند وببینند...
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
پرستاری شهریار نغمه |
|
RSS
|